تبليغاتX
یه برگ از بهار

یه برگ از بهار

کوتاه و عاشقانه

تا آخرین دقایق


سه شنبه 29 اسفند1385- 7:52 PM - آرش

طبق برنامه تا آخرين دقايق سال 81 قراره که تلفنی با هم باشيم.به همين منظور همه اهل خانه يار بايد زودی لالا کنن. خدا رحمت کنه پدر تلويزيون خودمان را که باعث ميشه کسی بيخودی بيدار نمونه و همه زود برند بخوابند. اما ماهواره چی ؟ خب يار ميره پشت بوم يه تکون اساسی به ديش ميده که ديگه شب عيدی به سلامتی هيچ جا رو نگيره.بعد هم توصيه به همه که بخوابند تا وقت سال تحويل. خب حالا ميشه تا آخرين دقايق سال با يار بود.

از میان نوشته های قدیمی.

+ |


قربون صدقه


سه شنبه 29 اسفند1385- 7:50 PM - آرش

من و یار همين جور داشتيم قربون صدقه هم ميرفتيم. بهش گفتم: خيلی خانومی. اون هم مثل جوابی که به چند جمله قبلی من داده بود گفت: تو بيشتر!

از میان نوشته های قدیمی.

+ |


مثل هیچ کس


سه شنبه 29 اسفند1385- 7:49 PM - آرش

دلم برات عجيب تنگ شده. براي نرمي دستهات. براي رنگ چشمهات.براي جور راه رفتنت.براي عطر هميشگيت.براي لحن صدات و حتي براي اون اخم ناز ناخوداگاه وقت خداحافظيت. براي خودت.خود خودت که مثل هيچ کس نيستي و هيچ کس مثل تو نيست.براي تو که شخصي، اختصاصي و در فرم و قالب من هستي، بدون نقص.

از میان نوشته های قدیمی.

+ |


سورپرایز


سه شنبه 29 اسفند1385- 7:34 PM - آرش

بعد از کلی فکر و طرح امروز کادوی سال نوی من آماده بود تا بعدش سر حرف را باز کنم و درباره آینده حرف بزنیم.
اومدی و حلقه توی دستت بکلی همه حرفها را از یادم برد.

+ |


افتخار


یکشنبه 27 اسفند1385- 5:35 PM - آرش

بهار ما
لبخند توست.

به خاطر اين همه شکوفه
اين همه سبزي
اين همه نو شدن

فقط افتخار يک لبخند کوچولو از شما

عزيزم
بگذار ما هم بهار داشته باشيم.

+ |


هذیانهای شبانه


شنبه 26 اسفند1385- 1:56 AM - آرش

اینجا خیابان خلوت عباس آباد در ساعت سه و نیم شب جان می دهد برای فرود اضطراری یک هواپیمای بزرگ مسافربری. هواپیما اول عباس آباد می نشست و ترمز می گرفت بعد روبروی ساختمان شرکت می ایستاد و ماشینهای پله هواپیما از محوطه پارکینگ مصلا بیرون می آمدند من هم می رفتم پایین دم در. اتفاقا عمویم که سالهاست آمریکاست جزو مسافران بود و دعوتش می کردم بیاید بالا توی شرکت تا صبح که من شیفت دارم با هم باشیم و صبح با هم برگردیم خانه. تا صبح حرف می زدیم و از توی پنجره به هواپیما و مصلا و عباس آباد نگاه می کردیم و من برایش فیلم می گذاشتم. اون هم فیلم میم مثل مادر. او با دیدن فیلم های های گریه می کرد و من هم ناخودآگاه با او همراهی می کردم و از صدای این سمفونی ما آقای جمالی سرایدار شرکت هم بیدار می شد و برایمان چایی می آورد. بعد دم صبح محمد صالح علا زنگ می زد درباره نوشته های خودم و خودش صحبت می کردیم. او هم مثل من تا دم صبح بیدار بوده و می نوشته است. نزدیک ساعت هشت با عموی عزیز که در تمام این سالها انقدر بابت یک فیلم نگریسته بود می رویم رویروی پارک ساعی که کله پاچه بخوریم. قرار است محمد جان هم به همراه خانومش شور انگیز عزیز به ما بپیوندد...

خوانندگان گرامی، خیلی جدی نگیرید.

+ |


احتمال


جمعه 25 اسفند1385- 9:17 AM - آرش

حتی بر حسب اتفاق یک درصد احتمال ندادید
اونی که هزار بار درباره یار رفته تان شما را دلداری داده
خودش تازگی ها گرفتار شماست ؟

+ |


پاییزی


پنجشنبه 24 اسفند1385- 4:34 AM - آرش

با این دل همیشه گرفته.
با چشم های یکسره نمناک
با یادهای تب دار قدیمی
 
بهار می آید.

هر بهار که می آید ،
دوباره این سالهای پاییزی را شماره می کنم.

+ |


دل بود


یکشنبه 20 اسفند1385- 8:10 AM - آرش

هدیه ۶ دانگ این دل به شما ساده نبود.

میدونی چه زحمت و مرارتی کشید این دل ؟
خبر داری چه سنگ تمومی گذاشت ،
تا تو را بهترین بهترین من صدا کند ؟

میدونی این دل با خودش چه کرد تا نبض تو را با نبضش میزان کند
که بشود تو را نفسم صدا کرد ؟

دل بود.
دل بود که بومی نگاه تو شد.
دل بود که هم نفس با تو شد.

دل بود.
لاستیک زاپاس که نبود!

+ |


اون روزها


پنجشنبه 17 اسفند1385- 5:6 AM - آرش

اون روزا که دِله بود                 
دِله پر حوصله بود
انتظار دیدنت      
پشت هر پنجره بود

اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود

اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود

دستمالای گره بسته
پرِ نعنا ؛ دسته دسته
توی خاکِ باغچه هامون
بوی ریحون ریشه بسته

گرامافونای بوقی
شعر عشقی و فروغی
گوله گوله اشک می ریختیم
پشت خنده دروغی

یادته؟
یادته گفتی صدام کن
توی خلوت تو شلوغی


اون روزا که دله بود
دله پر حوصله بود
نامه های خط خطیم
همه از رو گله بود

استاد فرزانه محمد صالح علا

+ |


حسود


چهارشنبه 16 اسفند1385- 0:9 AM - آرش

وقتی بابت دلتنگی از یارت گریه می کنی
به همه گریه کن دارهای عالم حسودیم می شود.

+ |


ابتلا


یکشنبه 13 اسفند1385- 10:52 PM - آرش

تنها سوغات اين سفر يک ماهه ام برايت آنفولانزايي بود که بعد از اين دلتنگي يک ماهه و در آغوش گرفتن و بوسيدنم تمام و کمال از من پذيرفتي.
هر دو  يک دکتر رفتيم و برايمان يک جور نسخه پيچيد و يک مدل آمپول زديم آن هم به دست يک تزريقاتي استادکار.
فقط فرقش اين است که تو پني سيلين را سمت چپ زده اي و من سمت راست.
حالا هر دو دست به پشت و با ناله برميخيزيم. تو دستت سمت چپ است و من سمت راست.
چه ابتلاي مشترکي!

+ |


شفا


چهارشنبه 9 اسفند1385- 10:34 AM - آرش

اي عزيز به قهر رفته
در اين مدت بيماري،
ديدي که همکار محترمتان خانم زماني چه مهربان شده بودند؟
التفات نموديد که مدام براي شما آب پرتقال و شير و قرص مي خريدند؟
شک نکرديد به اين همه لطف بي سابقه خانم زماني؟
اي عزيز به قهر رفته
با خود نگفتيد اينها از سمت دل عاشقي ميرسند که اينقدر سريع شفاي بيماري حاصل شد؟

+ |


دوران دوری


پنجشنبه 3 اسفند1385- 4:0 PM - آرش

از چشمان قصه گويت حکايت دوران دوريمان را ميخوانم:
تجربه عشق هاي کوتاه و رنجهاي طولاني.
باز به آرامگاه آغوشم برگرد اي خسته از همه.

+ |