تبليغاتX
یه برگ از بهار

یه برگ از بهار

کوتاه و عاشقانه

بهار


یکشنبه 30 مهر1385- 10:26 PM - آرش

عشق من، وقتي تو بيایي اينجا بهار خواهد شد.
اما اهالي اين ديار عاشق پاييزند.
پس نيا هرگز.

+ |


بي زحمت


شنبه 29 مهر1385- 0:28 AM - آرش

- بي زحمت داري ميري واسه هميشه، اين کوله رو هم با خودت ببر بگذار دم در تا ماشين شهرداري بياد ببرش عزيزم.
- چي توش هست؟
- آرزوهام.

+ |


کابوس


چهارشنبه 26 مهر1385- 2:29 PM - آرش

وقتي که نمي خندي
از فشار لبهايت
خوب مي فهمم
دلهره داري تا مبادا
تنهائيت را بالا بياوري

از وبلاگ ته مانده های یک مرد

+ |


پا


سه شنبه 25 مهر1385- 0:41 AM - آرش

اگه پا داشتم که من اينجا روبروي تو ساکن و بي حال و بي صدا ننشسته بودم.
اگه يکي پا بود بلند ميشديم براي خودمون يک هدف دور دست بهانه ميکرديم و شروع ميکرديم به دويدن به دنبالش.خود رفتن رهایی بود. نه هدف مهم بود و نه دوري و نزديکيش.اون وقت ديگه پرواز حتي به قصد سقوط آزاد هم لذت بخش بود. مهم اين بود که يک پا و يک همراه بود.
اگه پا داشتم ...

+ |


دست پرورده


جمعه 21 مهر1385- 10:28 AM - آرش

بعد از نه ماه زنگ زد تا تبريک بگه. چون در مورد آدرس وبلاگ اصرار کرد فقط چند تا از نوشته هايم را برايش فرستادم. هيچ وقت به نيت خوندن او ننوشته بودم. اما اون بلا  يکي از خط هاي نوشته هايم را در گوگل جستجو کرد و آدرس وبلاگ را مثل آب خوردن پيدا کرد.خب دست پرورده خودمه. ديگه با هم تماسي نخواهيم داشت اما از اين به بعد او هم خواننده اين وبلاگ خواهد بود.

+ |


پاییز عزیز


پنجشنبه 20 مهر1385- 2:24 AM - آرش

ديشب اولين جشن پاييزي باران
در شب ميلاد تک درخت تنهاي پاييز
باريدن گرفت.
چه بزم باشکوهي بود زير باران.
خاطرات باران خورده همه پرندگان بيابان
ديشب چه خوب کار ميکرد.

چه شب و باران و پاييز عزيزي.

+ |


خواب


چهارشنبه 19 مهر1385- 9:20 PM - آرش

ببينم اینکه یار قديميت را شاد و شنگول تو خواب ببيني شگون داره؟

+ |


چشم هات


یکشنبه 16 مهر1385- 10:34 PM - آرش

اگه خودت ديگه اينجا نيستي، کرور کرور خاطرات ابري و باران زده ات که هستند.
حالا مي فهمم چرا اون اولا ميترسيدي زل بزني توی چشمام .
مثل زل زدن به آفتاب بود. اما من بي کله اين کار را ميکردم. هي زل ميزدم تو چشمهات.چي تو چشمهات بود؟ چه افسوني بود توي اون نگاهت؟ حالا داره دستگيرم ميشه که تو چرا هميشه نگاهت را از نگاه مستقيم من ميدزديدی. هنوزم از آثار اون نگاه هاي مستقيم توی چشمهات عذاب مي کشم.  چشم هایت را که به ياد مياورم حالي به حالی ميشوم.

+ |


هنرمند تمام عیار


یکشنبه 16 مهر1385- 0:25 AM - آرش

دیدار با محمد صالح علا
 با مخاطب زلف گره می زنم
 ۸۵/۶/۵ - ۱۰:۳۲ - هلیا قاضی میرسعید
 هلیا قاضی میرسعید: مصاحبه با محمد صالح علا همانقدر که جذاب است دلهره آور هم هست. او كارگردان تئاتر و تلويزيون و يك مجرى موفق در راديو است .ترانه سرای خوبی هم هست. ترانه هایش بر دل و جان آدمی می نشیند. راستی یادم رفت او بازیگر هم هست. خلاصه یک هنرمند تمام عیار است.
 او پشت میزش نشسته و ما هم روی مبلی در مقابل او می نشینیم.کتابی راکه روی میزش بود می بندد. با این کارما متوجه می شویم که باید مصاحبه را آغاز کنیم.

 «رکوردر» را روشن می کنیم و در مقابلش می گذاریم. با تعجب می پرسد:« این چیست؟» برایش توضیح می دهیم. با همان لحن مخصوص خودش می گوید:«اجازه هست بهش دست بزنم؟» باز هم سوال می پرسد:«...چند ساعت ضبط می کند؟» می گویم:« متغیر است ،بستگی به کیفیت دارد...» می خندد و می گوید:« پس بستگی دارد که با چه کسی می خواهید مصاحبه کنید!»


ادامه مطلب

+ |


تک درخت - 2


یکشنبه 16 مهر1385- 0:5 AM - آرش

بيابان همه روزهايش به هم شبيهند.

همه روزها لبريزند از آفتاب و  شن .

دیگر اینجا چه کسي ميفهمد گذران ماه و سال را؟

روزي که آب بود و گل و سر سبزي

پرنده ها هم بودند و همه روزهاي سرنوشت يادشان ميماند.

اما حالا،

تک درخت تنها

در بيابان تنهاي تنهاست.

کسي هست تا چيزي يادش بياد؟

+ |


بعيد ميدونم.


پنجشنبه 13 مهر1385- 8:48 PM - آرش

با پست سفارشي. با پاکت حباب دار. با چسب اضافي به درب پاکت.
يعني به موقع ميرسه؟ وقتي بود هم هميشه کادو تولدش را عقب جلو بهش ميدادم و اون ربطش ميداد به هزار تا موضوع بي ربط که يعني من حواسم به هزار چيز ديگه هست ولي به اون نيست. چه دعواهاي الکي داشتيم ما هميشه. چرا خواهر رفيقم با ما اومده سينما. چرا دختر دوست مامانم اومده تو اتاق من. واي که چه دختر غيرتي بود. حالا که يک ساله از رفتنش گذشته به نظرت اينبار کادو  تولدش به موقع ميرسه ؟ يعني اميدي هست؟ بعيد ميدونم.

+ |



پنجشنبه 13 مهر1385- 8:1 PM - آرش

راه ما هر دو یکی بود.
اما جاده ما رو گم کرد.

+ |


آتش


چهارشنبه 12 مهر1385- 10:7 PM - آرش

نه هوا گرمه
نه من تب دارم
از حرفات گر گرفتم عزيزم.

+ |


پایان


سه شنبه 11 مهر1385- 0:46 AM - آرش

تو راه برگشت
اخم تو
معني رسيدن بود.

+ |


آیینه


سه شنبه 11 مهر1385- 0:46 AM - آرش

تو رانندگي ميکردي
اما آيينه که داشتي.
توي خلوتي هر پيچ يا تاريکي هر تونل
چشمهاي ما بسته ميشد و در عوض تو ما را تماشا میکردی.

+ |


راه درست


سه شنبه 11 مهر1385- 0:45 AM - آرش

هميشه دستم را خيلي سفت ميگرفتي
اما براي به هم رسيدن
بايد يقه ام را ميگرفتي!

+ |


وضعیت


سه شنبه 11 مهر1385- 0:44 AM - آرش

تنهايي و سکوت و ياد غمناک يار قديمي در تاريکي و نم نم بارون
در اين حال
سنگ هم شعر خواهد گفت...

+ |


تا انتها


دوشنبه 10 مهر1385- 1:12 AM - آرش

بعد از اينکه خيلي سرد گفتي خداحافظ، رويت را برگرداندي و بدو بدو رفتي.
يک بار هم برنگشتي تا به من نگاه کني يا شايد هم برگشتي. درست نميدونم.
بيشتر که  فکر ميکنم ميبينم شک من به خاطر تصوير تار پشت قطره هاي اشک بوده که درست نديدمت و  بدو بدو رفتن و رو برنگردون تو هم مال پنهون کردن هق هق هاي بي امان بعد از بدرودت.

ما عشقمان را باور نميکرديم. حتي تا واپسين لحظه.

+ |


از نو


جمعه 7 مهر1385- 9:58 AM - آرش

کتش روي دوشش. وسايلش زير بغلش. با همه خداحافظي کرده. داره از در شرکت خارج ميشه. يک سال روزي ده ساعت با آدمهاش زندگي کرده. با دخترها و پسرهاش صميمي شده. از فردا موبايلش از دسترس خارج است. بايد يک سال خاطرات را در عرض يک هفته فراموش کند. بايد برگردد به عمق تنهايي و دوباره همه اينها را در محلي جديد از اول شروع کند. خوبه که زندگي يکنواخت نيست.

+ |


كلاغ هاي من


چهارشنبه 5 مهر1385- 11:54 PM - آرش

در خيابان وليعصر تهران ،
عاشقت مي شوم
زير درختان خاطره چنار
كه من و تو را پياده مي روند ،
آرام آرام
و قصه مان را
تا گلدان خالي پشت در ادامه مي دهم...
بهت كه گفته ام
كلاغ هاي من ،
هيچ وقت به خانه نمي رسند!

لیلی نیکونظر

+ |


برای شما


چهارشنبه 5 مهر1385- 11:32 PM - آرش

امشب بعد از افطار به جای تماشای سریالهای بی مصرف تلویزیون داستان کوتاه شبهای چهارشنبه را از آذردخت بهرامی بخوانید. فایل PDF

+ |


رمضان


دوشنبه 3 مهر1385- 11:56 PM - آرش

خيلي بانمک میشي وقتي سر اذوني زود ميري اون چادر نماز گل گلي را سر ميکني و مثل حاج خانومها تسبیح به دست راه میری. تو که تا ديروز نماز خوندن برات از سخت ترين کارهاي عالم بود حالا چي توي کلت خورده که اينطور نمازهاي طولاني ميخوني. تو که همه نمازها رو يکي ميکردي که يکدفعه بخوني و آخرش هم ميذاشتي به حساب حالا سر اذوني چيکار داري با خدا؟
هاج و واج نگات ميکنم وفتي سرت توي قرآنه و چنان تند تند ميخوني که انگار قراره تا آخر ماه ده نوبت بخونيش. منتظرم تا چند روز ديگه دور سرت هاله اي از نور ببينم.
 ببينم چي شده  تو اينطوري شدي؟

+ |