تبليغاتX
یه برگ از بهار

یه برگ از بهار

کوتاه و عاشقانه

ماه


جمعه 30 تیر1385- 11:15 AM - آرش

دوباره  شب  که  میرسد ،  پر  از  ستاره  میشوم
دوباره  واژه های خیس ،  پر از  ترانه  میشوم
دوباره  باد  میبرد ، مرا
 به  لانه ی   فرشتگان 
 میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان
دوباره ماه میشوم ، دوباره باغ میشوم
مهتاب اگر نشد، نشد!
خودم چراغ میشوم...

استاد فرزانه محمد صالح علا

+ |


دلخوشی


پنجشنبه 29 تیر1385- 8:1 AM - آرش

تلفن گوشی نداره
این دلم دلخوشی نداره
آتشی که در دلم فتاده
دیگه خاموشی نداره

شاعر: خودم

+ |


عذاب


سه شنبه 27 تیر1385- 11:20 PM - آرش

سر ظهر هرم گرماي نفس گيري از کاپوت ماشين ميزنه تو صورتم. به راهم ادامه ميدم. دنبال مسيرهاي سايه ميگردم.از گوشه ديوار رد ميشم.ميخوام طولش بدم تا دير به شرکت برسم. حوصلشون رو ندارم. هوا چقدر گرمه. کارم تموم شده. سايه ها خيلي کمند. آفتاب ميخوره توي سرم. قطره هاي عرق از پيشونيم پايين مي آيد.ولش کن اصلا. زودتر برمي گردم شرکت. به اندازه اين گرما عذاب آور نيستند.

+ |


سبز سبزم


سه شنبه 27 تیر1385- 8:17 AM - آرش

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی
خوش به حالم من هنوزم که هنوزه
یکی از اون کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم

استاد فرزانه محمد صالح علا

+ |


چه ميشه کرد؟


یکشنبه 25 تیر1385- 8:40 AM - آرش

زنگ که نزدم.بعد از نیم سال فقط یک sms کوتاه دادم با نوشته تولدت مبارک.
اونم امروز برام تو اينترنت شعر زير رو فرستاده.

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟
پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید
کلید در امید، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟
به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید.

چه ميشه کرد؟

+ |


پریشان در باد


جمعه 23 تیر1385- 10:7 AM - آرش

پریشان در باد

+ |


آشفته


پنجشنبه 22 تیر1385- 0:33 AM - آرش

جمعه شب که ميرم تو تاريکي و سکوت يه جاي سوت و کور و خودم رو گم و گور مي کنم تا بعد از نيم سال دوباره با او تماس بگيرم نمي دونم حرف هام را چطور شروع کنم.
همه چيز به واکنش هاي اون بستگي داره.
نکنه دوباره داغ عشقش را تازه کنم. نکنه بيفتم رو دنده مرور خاطرات و احساسات و حرفهاي داغ عشقي و اون بيچاره را آشفته کنم؟ خودم که آشفته ميشم. نکنه همه تلاشش را براي فراموش کردنم تباه کنم. من فقط ميخوام يک تبريک ساده بگم و کمي از حالش بپرسم. نکنه گريه کنه. نکنه خيلي سرد باشه. نکنه ....  

+ |


عروسك


چهارشنبه 21 تیر1385- 11:1 PM - آرش

تكون ميخوره و نشون ميده كه خوابش نميبره. عروسكش رو از روي ميز توالت بر ميداره و بغل ميگيره. وول ميخوره. خوابش نميبره. چشمام رو باز نمي كنم. دستم زير سرشه. دستم خواب رفته. اگر دستم ازاد بود منهم وول ميخوردم كه يعني منهم خوابم نميبره. اونوقت منم دستم رو ميبردم زير تخت و عروسك خودم رو مي آوردم بيرون و بغل ميگرفتم.

از میان شاهکارهای شب نویس

+ |


امروز


یکشنبه 18 تیر1385- 10:55 PM - آرش

اون روز که يه چشمت اشک بود و يک چشمت خون کي به داستان غم هات گوش ميداد؟
اون روز که از دلتنگيهات ميگفتي کي بهت دلداري ميداد؟
اون روز که پسره دنبالت راه افتاده بود کي دنبالت ميومد؟
اون روز که ترسيده بودي پشت سر کي قايم ميشدي؟
اون روز که ....

و امروز من از بي وفايي تو با که توانم گفت؟

+ |


پريشون بازي


جمعه 16 تیر1385- 8:56 PM - آرش

جمعه شبي ديگه و ترانه اي غمدار و من و به قول استاد پريشون بازي با خاطرات.

تو بودي با اون کت سرخ که تازه خريده بودي، دست تو دست من.
من بودم نگران تر از تو بعد از سانس ۴ تا ۶ سينما که زودتر به خونه برسي.
و هميشه نزديکي هاي مقصد غم خداحافظي تو نگاهت بيداد ميکرد.

+ |


داغ


جمعه 16 تیر1385- 8:34 PM - آرش

جلوي باد کولر
يه تيکه يخ هم در دهانم
يک ربع است که دارم گرما پس ميدهم و به تو فکر ميکنم.
دوباره رفتم سراغ خاطراتمون.
داغ داغم.

+ |


کمک


چهارشنبه 14 تیر1385- 11:51 PM - آرش

رفتم به اين دختره منشي شرکت بگم با اين سر و صداي تق و توق آدامسي که راه انداختي الانه که مدير پاشه بياد يه چيزي بهت بگه. هي از دور علامت دادم. اشاره کردم. بلند بلند گفتم. داد زدم اما نمي دونم چرا نمي فهميد.يهويي ديدم آقاي مدير جلوم وايستاده ميگه آقا چه خبرته؟
دختره منشي از خنده ريسه رفته بود.

+ |


خاطره


چهارشنبه 14 تیر1385- 9:38 PM - آرش

يانوشکا دراز کشيده بود و از پنجره ي مورب به آسمان نگاه ميکرد. چراغ را خاموش کردم، نور کمرنگي از پنجره ي سقف به درون ميريخت. نگاه کردم، برف هنوز روي شيشه ننشسته بود. هنوز همه جاي اتاق مهتابي بود. صورت يانوشکا هم مهتابي بود.
گفتم:«يادت ميآيد که آن شب هيچ رقم گرم نميشدي، بعد آنقدر گرمت بود که هي ميگفتي پنجره را باز کن؟»
گفت:«يادم بيار.»

عباس معروفی

+ |


خار مغيلان


چهارشنبه 14 تیر1385- 0:0 AM - آرش

ليلي گفت:«چي با خودت آوردي؟»
مجنون گفت:«سوزن.»
«براي چي؟»
«واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و ميرفت توي پام.»
ليلي گفت:«اوهوم.»
و آدامسش را پف کرد، به جايي دور چشم دوخت، و توي دلش گفت:«خاک بر سرت! من خيال ميکردم از بس عاشقي خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!»
«چي گفتي؟»
«هيچي. گفتم باشه، مهم نيست.»
و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و اينبار ترکاند.
ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه ميآيم. گفته بودم دوستت دارم.
 
عباس معروفي

 

+ |


یادم مانده


سه شنبه 13 تیر1385- 9:50 PM - آرش

۲۴ تير را هميشه فراموش ميکردم.هي ميپرسيدم راستي خرداد بود يا تير؟ يا دفعه ديگر که معلوم ميشد باز يادم نمونده ميپرسيدم حالا ۴ تير بود يا ۲۴ تير؟ بين اين دو تا شک دارم و تو سر تکان ميدادي. آن هم چه سر تکان دادني.
اما حالا که خيلي وقته که اصلا نيستي. اصلا نيستي و حتي يادت هم هميشه با من نيست چه خوب ۲۴ تير يادم مانده. ۲۴ تير و نه ۴ تير و نه ۲۴ خرداد.

+ |


پیمان


سه شنبه 13 تیر1385- 0:10 AM - آرش

دختره بعد از اينکه کلي اطفارهاي عاشقانه اومده. کلي از آينده باهاش حرف زده. چقدر دوستت دارم رد و بدل کرده و کلي قرار و مدار عاشقانه گذاشته و کادوهاي با عکس قلب گرفته این دفعه آخری با يک نازي گفته : آقا پیمان شما جای داداش منی!

+ |


حال من


یکشنبه 11 تیر1385- 11:1 PM - آرش

همه دردها از بي خبريست.
همه دلتنگي ها به خاطر فاصله هاست.
همه غصه ها به خاطر دوري از شماست.

پس چه ابلهانه است که اين اول نامه اي برايت بنويسم اگر از حال من بخواهيد ملالي نيست جز دوري از شما.
همين درد و همين ملال مرا بس است تا حال من بداني.

+ |


جلو نيا


شنبه 10 تیر1385- 8:34 PM - آرش

ببين جون خودت ديگه جلو  نيا . ديگه تماس نگير . ديگه لبخند نزن. ديگه آرشي صدام نکن. ديگه اونجوري نگام نکن. به هر کس که ميپرستي دوباره شروع نکن. اون سري ۱۰ روز آدم نبودم. درب و داغون شدم . کلي جون کندم تا از يادم بري. تا حالم بي تو بد نباشه. تا وقتي نيستي تو دلم رخت نشورند. ببين من تو ترک توام. اين دل بازيچه نيست. اسباب بازي نيست که. باز نيا. باز برنگرد که اين دل تازه خوب شده.من تازه بي تو آدم شدم. نيا! طرفم نيا. سلام هم نکن. محل هم نذار.  

+ |


کدو


جمعه 9 تیر1385- 6:52 PM - آرش


امروز که با رفیق شفیقم رفتیم کرج سر زمین کشاورزیش و من روی زمین نشسته بودم و نصف تنه ام فرو رفته بود توی بوته های کدو این عکسهای تازه را گرفتم که میتونید در فتوبلاگ ببینیدشان.

+ |


دوري و نزديکي


پنجشنبه 8 تیر1385- 4:50 PM - آرش

داستان دوري و نزديکي من و تو و دل و يادت نسبت به هم گرچه ديگه يه داستان تکراريه اما به خدا همه عشق همينه. همين که  نزديکي همه دوستداران نزديک به دوستي آن يار دور و بي وفا نميرسد. گاهي همه گرمي عشق به دوري و بي وفايي يار است.

+ |


دروغ بود


پنجشنبه 8 تیر1385- 10:9 AM - آرش

دروغ بود ... دوست داشتن هایت ... دوست داشتنی هایت ... گفته هایت ... گفتنی هایت ... ردپای نمناک سیاهی سرمه روی گونه هایت ... روی شانه هایم ... صدای هق هق ...

دروغ بود ... نتوانستن هایت بی من ... دلتنگی هایت برای من ... منحنی سرخ لبهایت ... صدای قاه قاه ...

لرزش صدایت از شنیدن صدایم ... عزیزم هایت ... قهرهایت ... آشتی هایت ... دروغ بود ... مردنت بی من هم دروغ بود ...

من دیگر نیستم و تو مستانه هستی ... اما میان همه ی این دروغ ها یک راست بود ... رفتنت بی من ... راست بود ... راستِ راست .....

نوشته امیر عزیز

+ |


آواي باران


سه شنبه 6 تیر1385- 8:13 PM - آرش

تو برايم آواي باراني!
گيرم بعد از آن باران هم آمد.
حسرت اين همه سال بي باراني هم سراب شد.
تو هم در باران بازو در بازوي ِ من پرواز كردي،
چتر هم نداشتيم،
خيس هم شديم،
مشت هايمان را هم از باران پر كرديم و مستانه سر كشيديم،
همديگر را هم به دانه هاي باران قسم داديم كه پونه ها را فراموش نكنيم.
مدام هم حرف هم را قطع كرديم كه زودتر بگوييم "دوستت دارم"!
وقتي قرار نيست بماني و بمانم، ديگر چه فرقي مي كند؟
ديگر چرا راه به راه به اين دل شراره شراره شده اميد واهي بدهيم؟!
ديگر چرا راه به راه زمزمه كنم تا هميشه مال من باش؟!
ديگر چرا راه به راه در نگاهم خيره شوي و بگويي نازنين مال ِ من هستي؟!
ديگر چرا راه به راه همديگر را گول بزنيم كه سهم هم هستيم؟!
مي داني چقدر از ته دل دعا مي كنم كه از اين خواب بيدار نشوم؟
مي داني چقدر به اين منطق باور داده ام كه سكوت كند؟
لابد تو هم چيزهايي را پس زده اي تا به اينجا رسيده اي.
نوشته هايم بدون تو و باران و سكوت و عطر مريم، ديگر رنگي ندارد!
دارد؟...
من نگران دلهايمان هستم!!!

از وبلاگ فرار از سکوت

+ |


زندگی


دوشنبه 5 تیر1385- 10:11 PM - آرش

شب دير ميام خونه. وقتي ميام زود مي خوابم. سر کار نميذارم یک دقیقه بيکار بمونم و هي سگ دو ميزنم. همه اينارو  انجام ميدم تا از زندگيم هيچ چيز نفهمم. وقتی هیچ چیز از زندگیت نفهمی اصلا حالیت نمیشه که چقدر بدبختی.

+ |


چراغ راهنما


دوشنبه 5 تیر1385- 8:0 AM - آرش

زیر چراغ راهنما
یک دختر خوشگل و قد بلند با روسری قرمز
چراغ خیلی وقته که سبز شده
اما راننده ها همچنان به قرمز توجه می کنند.

+ |


خواهش می کنم


یکشنبه 4 تیر1385- 11:33 PM - آرش

اگر نمی‌توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم
و اگر نمی‌توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار هروقت که تو می‌گویی، کنار تو باشم ...
خواهش می‌کنم بگذار در زندگی تو، دست‌ کم چیزی باشم ...

shelsilverstin.com

+ |


پرنده مادر


یکشنبه 4 تیر1385- 11:2 PM - آرش

وقتي غذايي که برات خريده بودم با لذت ميخوردي من مبهوت تو ميشدم و لذت پرنده مادر را احساس مي کردم وقتي در دهان باز جوجه ها غذا ميگذارد.
 تو که با اشتها غذا ميخوري، گوشت دل من آب ميشه!

+ |


ایستگاه


یکشنبه 4 تیر1385- 11:12 AM - آرش

مورچه ای سرگردان روی پیراهن مرد در اتوبوس.
می رود بالا به سمت یقه.
می رود پایین سمت آستین.
می رود به راست سمت دکمه ها.
ایستگاه تو کجاست مورچه سرگردان؟
این مرد مسافر ایستگاه تو نیست.
خودت را سر بده روی پیراهن مرد کناری.

+ |


نوشتن


جمعه 2 تیر1385- 7:35 AM - آرش

يه ترانه گذاشتم که بخونه و براي وبلاگم مي نويسم. اصلا مهم نيست که خوانندهه چي بخونه. مهم اينه که درباره عشقه و اون غم صداش واسه نوشتن من کافيه.

+ |


ماموریت


جمعه 2 تیر1385- 7:34 AM - آرش

دخترجوانی ازمکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود.

پس از دو ماه، نامه ای ازنامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون: «لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست.» باعشق:روبرت

 دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران و دوستان خود ميخواهد كه عكسي از همسرانشان ، نامزد هايشان و برادارن جوانشان به او بدهند ، سپس همه ي عكس ها را  به همرا عكس نامزدش روبرت در يك پاكت گذاشت و آنرا با نامه اي به اين مضمون براي او پست كرد : << روبرت عزیز متاسفانه در این مدت قیافه ی تو را از ياد برده امَ لطفا  عکس خود را پیدا کن و بقیه عکسها را برای من پس بفرست >> قربانت لورا

از وبلاگ خراش های عشق

+ |